پوست انداختن

این مدت بارها پیش آمد که به عابران کوچه‌ها یا مسافران ماشینهای اطراف نگاه کردم و با خودم گفته‌ام "معلوم است ناراحت است". ناراحتی از یک رابطه، از یک قهر، از یک ترک‌شدگی، از یک بحث و دعوا. و بعد فکر کرده‌ام که چندوقت است با کسی (پارتنر) دعوا نکرده‌ام؟ خیلی. چند وقت است از دست کسی در یک رابطه زن و مردی ناراحت نشده‌ام؟ چندوقت است برای دیر زنگ زدن، مسج ندادن، قرار را کنسل کردن، اصرار زیادی کردن، قولی را زیر پا گذاشتن و ... ناراحت نشده‌ام؟ چندوقت است برای عشق گریه نکرده‌ام؟

به یاد تمام اشکهای پنهانی، بی‌صدا و با صدا، بینی قرمز، چشمهای پف کرده و درد و بغض گلو افتادم. به یاد بارهایی که بیماروار در تخت دراز می‌کشیدم، پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشیدم و فکر می‌کردم. به یاد تمام لعنتی‌ها و لعنت‌به‌من‌هایی که گفتم.

به عابران و مسافران نگاه می‌کنم. چشمهای غمگین، سرهای تکیه داده به صندلی، گردنهای خم شده، نگاه‌های دور... و یاد چه روزهایی، چه شبهایی. 

فقط یک یاد و یک نوستالژی.


P.S: منظورم این نیست که هیچ اختلاف نظر یا ناراحتی برایم پیش نیامده. منظورم غم عشق است فقط...

دگرم آرزوی عشق نیست بی‌دلان را چه آرزو باشد؟

(فروغ) 

نوشته شده در پنج‌شنبه 12 شهریور 1394ساعت | 01:38 توسط ال | نظرات (5)