پوست انداختن

با ه در free shop می چرخیدیم، منتظر بازگشت. چند ثانیه قبل در هرمس بودیم و من کل پول مبادایمان را روی لبه نقره‌ای بوتیک گذاشته بودم و یک شال خریده بودم. همانجا آنرا دور گردنم بستم و موقع بیرون آمدن از لحاظ استایلیش بودن به شدت احساس می‌کردم اولیویا پالرمو یا دیگر کم کمش ویکتوریا بکهام هستم!

مثل بالرینها روی پنجه نرم و سبک راه می‌رفتم؛ بین برندها، کیفها و زنجیرها، ساعتها.

سگکهای تیز و زیورآلات عجیب را به ه نشان می‌دادم و شوخی می‌کردم. بی هوا یک عینک آفتابی را که روی استند طلایی بود برداشتم و به چشمم زدم. فریم قرمز رنگ چرمی داشت و بزرگ بود.

به شوخی به طرف ه چرخیدم و با عشوه گفتم این چطوره؟

خودم را در آینه نشناختم. انگار جزیی از بدنم بود. انگار خود من بود. عاشقش شدم.

پروازمان را اعلام کردند. آنرا سر جایش گذاشتم و رفتیم.

بی اشک و آه ترکش کردم ولی هنوز بعد از 5 سال دلم در گروش است.

حتی یادم نمی‌آید چه مارکی بود.... بارها عینکهای فریم چرمی قرمز رنگ را سرچ کردم ولی پیدایش نکردم. او نبود.

حالم حال عاشقی است که در یک کشتی محبوب رویاهایش را یک لحظه دیده و نتوانسته از او ردی داشته باشد.

آه

تو ای پری کجایی....

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور 1394ساعت | 20:18 توسط ال | نظرات (10)