پوست انداختن

اینجا رو تازه پیدا کرده بودم. شروع به خوندن کردم از جدید به قدیم صفحه صفحه رفتم عقب. سنگین بود خیلیهاش، تلخ، یادآور افرادی، کارهایی، خیلیهاش هم طنز، بسیار قوی. به 89 که رسیدم و مسائل سیاسی پررنگتر و حرف افراد در بند و ... دیگه ادامه ندادم. یادم افتاد به اینکه هروقت از اون اتوبان کذایی رد می‌شدم احساس می‌کردم صدای ضجه می‌شنوم... یا از اون یکی اتوبان کذایی برام اضطراب و بوی عجیب اون روزها رو بدنبال میاره.

بستمش. مغزم توان ادامه نداشت. بستم و رفتم سراغ دیدن عکسهای لباسهای شیوا صفایی در ایتالیا و طراحی داخلیهای رکسانا صولتی (دوست‌دختر پسر بیژن پاکزاد (ره)) در بورلی هیلز! 

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 مهر 1394ساعت | 13:37 توسط ال | نظرات (24)